![]() |
![]() |
|
| من کسی ندارم ، کسم خداست ، کس بیکسان... |
|
"بهنام آفرینندهی بخشاینده و مهربان" گوش به زنگتم چشام به در خیره / به انتظارم تا بیای نگو به من دیره که من دیگه طاقت ندارم / آخه به دوری تو یه نفر عادت ندارم منو ببخش اگه به تو شک می کردم / اگه زنگ می زدی گوشی رو روت قطع می کردم اگه خواسته هاتو نشنیده رد می کردم / یا از عشق کس دیگه تب می کردم همیشه حق با تو بودو اینو تازه فهمیدم / که این منم که الکی به تو فاز بد می دم و حق می دم که ازم بدت بیاد و بخوای نپلکم دور و ورت زیاد ولی بدون که بی تو داغون داغونم / با تو زندگیم ایده آله آروم آرومم نباشی حتما باید یه قرصی چیزی باشه / تا شبها بتونم خودمو با اون بخوابونم اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / اگه منو نمی خوای نداره هیچ عیبی ولی اینو بدون عزیزم / من هنوزم / دوست دارم خیلی اینو می دونم که خیلی گله داری ازم / داری خاطرات گریه داری ازم و هرکاری بکنم و هر چقدر هم بهت من محبت بکنم هی بنالی ازم می دونم نداری ازم دل خوشی / دل من تنگه برا تو دل تو چی؟ برام می تپه برام تنگ میشه؟ / یا دوست داری دلم بیشتر از این تنبیه شه؟ اگه که نه یالا بگو پس کوشی؟ چرا یه میس کال هم ندارم از گوشیت؟ چرا اصلا به من هیچ حسی نداری؟ / چرا سعی نمیکنی ازم حرصی در آری؟ اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / بدون مثل تو نیستم و می خوامت خیلی اگه منو نمی خوای نداره عیبی / نه من مثل تو نیستم چرا بی میلی اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / اگه منو نمی خوای نداره عیبی ولی اینو بدون عزیزم / من هنوزم / دوست دارم خیلی اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / اگه منو نمی خوای نداره عیبی ولی اینو بدون عزیزم / من هنوزم / دوست دارم خیلی چته؟ چقدر فاصله میگیری؟ چرا با من یه فاز تازه نمیگیری؟ چرا وقتی می بینی پشیمونم منو نمی بخشی یکم ساده نمی گیری؟ یادته؟ همیشه چه تو دعوا و آشتی تو سخت ترین شرایط هام هوامو داشتی منو دور نمیزدی سرم غر نمیزدی / با این که لیاقت از من بهترها رو داشتی حالا تو نیستی بدم به کی تکیه؟ با کی درمیون بذارم یکی یکی مشکلاتی که دارمو بی تو حل نمیشه؟ / بی تو مشکلاتم بیشتره و کم نمیشه پس بیا بگو منو می بخشی / چرا فکر می کنی تو دلخوشیم بی نقشی؟ وقتی می دونی چقدر بی تو روحیه ام خرابه / دیگه دلم طاقت یه لحظه دوریتم نداره اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / اگه منو نمی خوای نداره عیبی ولی اینو بدون عزیزم / من هنوزم / دوست دارم خیلی اگه دیگه نداری روم هیچ میلی / اگه منو نمی خوای نداره عیبی ولی اینو بدون عزیزم / من هنوزم / دوست دارم خیلی آرمين تو اي اف ام برچسبها: آرمين 2afm, چته, Armin 2afm |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:7 توسط سادهدل |
|
|
"بهنام آفرینندهی بخشاینده و مهربان" چیه چیزی شده؟ چرا ساكتی؟
اصلا تو خوبی، هر چی تو می گی باشه... امیدوارم دل تو هم از من باشه خسته
آرمين تو اي اف ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 1:6 توسط سادهدل |
|
|
"بهنام آفرینندهی بخشاینده و مهربان" من این همه دردو نخواستم، وقتی لب رو لبهات گذاشتم، گذاشتم... با تو تنها ترسی نداشتم، ترسم ترک و از تو گذشتن، گذشتن... چون من، همونیم می گفتم، هیچ وقت نمی بینم بیافتم گفتی توی شبهام تو با من، تو آخر، شستی، روح و دستام از عالم من، می شم عاشق ساده، آخر می شم خامت آره، آخر بیا بالت باشه، باشه با من می شه دام دایم، آره آخر این آب اومد و هرچی که بود برد، برد، برد، برد... من خواب، جوونم از ریشه زود مرد، چه زود مرد، مرد، مرد... سایه چند ساله بامه، هر کام افکار خامه تن داد از خواسته هام به، همرامه امواج آبش همواره از راه ساحل، دورتر انگار یه خوابه رنگارنگ ولی یک سرابه، با یک کام از ؟؟؟ یهو سنگ داغ بالا، بکش پودر از دماغت برو بالا با یک قرص کامل، حالا بی خواب تا صبحه دایم صد سیگار، شده سرفه کارش، هنو بیداره و بد خماره یک چایی با یک قرص خواب که، پایین بیاد این مرده ساکت این روزگاره، همه هم سنام می سوزن تو این کوره عاشق، این روزگاره... همه هم سنام می سوزن تو این کوره عاشق آه... من، می شم عاشق ساده، آخر می شم خامت آره، آخر بیا بالت باشه، باشه با من می شه دام دایم، آره آخر توی دامتم، سال هاست توی ردپاهای گنگ عمرم من ثابتم گرفتی ازم زندگی مو ولی عاشقم گفتی ببین دنیا چه خوبه، زنده س، حتی رنگ غروبش ساقی، توی شعرها چه خوبه، اینجا، کارم ؟؟؟، هجومه، تمومه... توی دامتم، سال هاست توی ردپاهای گنگ عمرم من ثابتم گرفتی ازم زندگی مو ولی عاشقم من، می شم عاشق ساده، آخر می شم خامت آره، آخر بیا بالت باشه، باشه با من می شه دام دایم، آره آخر من، می شم عاشق ساده، آخر می شم خامت آره، آخر بیا بالت باشه، باشه با من می شه دام دایم، آره آخر آهنگ نخواستم عرفان، مروارید، امیر فرجام آلبوم همیشگی عرفان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:9 توسط سادهدل |
|
|
"بهنام آفرینندهی بخشاینده و مهربان" چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری / چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری آرمين تو اي اف ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 3:21 توسط سادهدل |
|
|
"بهنام آفرینندهی بخشاینده و مهربان" گاهی همان اتفاقی که به آن فکر کرده اید به واقعیت تبدیل می شود،اما ممکن است حقیقت نداشته باشد. و خداوند همواره دوستت دارد و همیشه از تو محافظت می کند و تو هرگز تنها نیستی؛ تو هرگز فراموش نخواهی شد و هرگز از دیدگان دور نخواهی شد و هرگز نادیده انگاشته نمی شوی. تو فکر می کنی تنها موجود عالمی و این درست نیست، تو یک جزء کامل از یک کل هماهنگی و نمی توانی بدون دنیاها و ابعاد بسیار، خود را تعریف کنی و دیگران را نادیده بگیری... تو روزی آگاه می شوی که از درون، همه چیز به هم مرتبط و وابسته است و وحدت را درک خواهی کرد و تو روزی در خودت حقیقت را خواهی دید و حقیقت خداست؛ آن گاه تو آگاه خواهی شد. این زندگی محل یادگیری است... محل تجربه ی ایمانت و وقتی باورهایت را تجربه می کنی آن گاه تجربه ی تو ورای ایمانت می شود و تو دوباره آگاه خواهی شد. ما غمگینیم زیرا اغلب اسیر گذشته یا نگران آینده هستیم و این ها باعث می شود درگیر واقعیات شویم و از حقیقت دور بمانیم... حقیقت عشق است و عشق حقیقی، عشق خداست. تو می توانی توسط اطبا و مذهبیون درمان شوی اما دوباره با خود تنها می شوی و جز خودت هیچ کس نمی تواند به تو کمک کند. تو تنها کسی هستی که می توانی به خودت کمک کنی، هرچند تو هرگز تنها نخواهی بود. بگذار تلخی ها و شکست گذشته فراموش شود، همه ی آن ها را به خاطر آور و همان جا بر زمین بگذار. دیگر لازم نیست تو اندوه آن را سال ها به دوش کشی. تجربه اش را بردار و باقی را فراموش کن و تمام آن هایی که درگیر این تجربه ی تلخ بوده اند را ببخش؛ تو همواره ببخش و روزی به خاطر می آوری که خداوند همواره تو را بی هیچ منتی بخشیده است. ببخشای و آن گاه تو آگاه خواهی شد. خدواند همواره می بخشد و تو نیز باید مردم را ببخشی تا مردم نیز بتوانند دیگران را ببخشند. بخشش و گذشتن و بخشش، بزرگ ترین آگاهی است که شما می آموزید. هنگامی که می بخشید درحقیقت شما تکه ای از روح آزرده تان را می بخشید و این بخشش بسیار باارزش تر از هرچیزی است که به دیگری هدیه دهید. ببخشای و آن گاه آگاه خواهی شد. تو دیگر می توانی آگاه شوی مگر آن که نخواهی. ...و هر بار که برای تو می نویسم، فقط دعا می کنم که دوباره به خاطر آوری... تو نه آن لبخند دل نشین نگاه اولی و نه این حیران و گریزان نگاه آخر؛ تو از قرن ها پیش و سال ها بعد بوده ای و من دوباره دعا می کنم به خاطر آوری... به خاطر آوری که زمان معنی ندارد و تمام این تجربه ها همزمان است... آغاز و پایانی وجود ندارد، هر سرانجامی شوق آغازی دوباره و هر آغاز اندوه پایان را در خود نهفته دارد. زمان یک توهم است. می دانم حرف هایم برایت عجیب است اما من نیز در این حالت بوده ام اگر تردیدهایت را باور کنی و به باورهایت ایمان بیاوری، آن گاه تو آگاه خواهی شد و زان پس زندگی برای تو سخت اما آسان است. برایت دعا می کنم به خاطر آوری. من تو را از مدت ها قبل می شناسم! می دانم که تو نیز روزی به خاطر می آوری... تو فرزند قوس و قزح، رنگارنگ ترین انسانی بوده ای که تا به حال دیده ام! من حس بادگونه ی تو را می فهمم. من نبوغ، درک عمیقت از زندگی و پیش بینی عجیب تو از آینده را می فهمم و ارج می نهم؛ از هر نگاه عاشقانه ای می گریزی و هر مهری را زنجیری می پنداری که بر پایت می نهند که تو را از آرزوهایت دور می سازد و هر محبتی بر حلقومت چنگ می اندازد و از نوازش های عاشقانه فرار می کنی تا راه حرکت تو را سد نکند. در فطرت بزرگ تو حس غریبی است که همواره تو را وا می دارد تا برعکس راهی که هدایتت می کنند گام برداری. می دانم! گاهی خودت هم نمی دانی به راستی دنبال چه هستی و بیان خواسته ها و احساسات درونی ات با این مردمان که شاید اغلب هم جنس تو نیستند برایت بسیار سخت است. می دانم! تو متعلق به همه کس و همه جایی و در عین حال به هیچ کس تعلقی نداری. هر بار که با تو می خوانم دمی نمی گذرد که نگاه تو آرام آرام محو می شود و دیگر صدایی از تو نمی شنوم، ناگهان می بینم قسمتی از تو را دیگر به خاطر نمی آورم. حس مبهمی است، تو بر خلاف چهره ی آرامت هرگز آرام نبوده ای.. می دانم،می دانم! از کجا؟ همه ی این ها را خواب دیده ام. می دانم تو مرا فراموش کرده ای چون من خود را از تو پنهان کرده ام و تو کمتر، کسی را که نمی بینی، به خاطر می آوری. می خواهی تمامی اسرارها و پیچیدگی های زندگی را دریابی اما دوست نداری کسی از دنیای اسرار آمیزت چیزی بداند. بر خلاف چهره و رفتارت که سرد و آرام، بی تفات و بی روح نشان می دهد تو حتی دلواپس آن کارگری هستی که در صف نانوایی بیشتر از تو منتظر می ماند و به فکر این که شاید این نان تنها غذایی است که می تواند برای امشب داشته باشد... و من این حس مهر و بزرگی روح تو را تحسین می کنم. تو دیگران را بی اندازه و بی قید و بی توقع اما بی تعهد دوست می داری. تو دنبال ستاره ای هستی که تا به حال کسی در شب آن را ندیده و من هرگز تو را به خود پای بند نخواهم کرد و سد راه روح بزرگ و آزاد تو نخواهم شد و هرگاه از تو جا ماندم سعی می کنم دوباره با تو اوج گیرم و اگر روزی بالاتر از تو پرواز کردم مطمئن باش دست هایت را خواهم گرفت و اوج را در کنار تو دوست خواهم داشت. من تو را می بخشم و از حرف های سردت که جانم را می آزارد و از نگاه های بی اعتنایت که چون مشتی احساساتم را می لرزاند دل گیر نیستم... و دوباره دعا می کنم که به خاطر آوری. بخشش اثبات ادعای عشق است؛ بخشش وسوسه ها و کینه هایت را از بین می برد. همواره ببخش حتی آن کس که تو را سخت آزرد... بدان که من همواره به سوی تو باز می گردم و هر بار بیشتر دوستت داشته ام و به همان اندازه تو سخت تر این را باور کرده ای؛ همانگونه که همیشه در کنارت بوده ام و تو کمتر این را می دانستی. من تو را بیش از آنچه می اندیشی دوست دارم، همانطور که همیشه دوست خواهم داشت اما از تو نمی خواهم که مرا دوست داشته باشی... من مدت ها قبل داشتن این شانس را خراب کرده ام؛ چون من همواره صادق بوده ام و -شاید شبیه همه- نقش بازی نکردم... پس از تو نمی خواهم که مرا دوست داشته باشی، از تو می خواهم بیشتر از این، خودت را دوست داشته باشی. این سخنان برای تو عجیب اما آشناست، تو هر روز می توانی آن ها را بشنوی اگر سکوت کنی. بدان هیچ چیز اتفاقی نیست، این که الان نوشته هایم را می خوانی اتفاقی نیست. برات دعا می کنم... خیلی زیاد؛ لبخند بزن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:21 توسط سادهدل |
|
|
"بهنام یگانهی بخشاینده و مهربان" من زادهی اندوهم و اگر تو زادهی خوشی هستی، ادامهی سخنانم را مخوان! چون اندوه من، نزدیکترین پنجره بهسوی خداست؛ خدایی که در خوشیهای تاریکتان راهی ندارد. تو آوای گریههای مرا نمیشنوی؛ زیرا سر و صدای روزمرگی گوشهایت را پر کردهاست. من یک پیامبر ماندگارم و نویسندهای که سالهای سال نوشتههایم را خواهند خواند و رد آن بر گذر زمان میماند و هر روز که میگذرد پررنگتر میگردد؛ زیرا که نگاه "خداوند" بر "نوشته"هایم افتادهاست. تو نمیتوانی از دستان نرم و لطیف غفلت رها شوی و با ریشخند، صدای تمسخرت در فریاد دوزخ میپیچد و من همچنان برای تو گریه میکنم و اشکهایم مرحمی بر تشنگی کویریتان است و تو همچنان هنوز هم بر من میخندی و خندههایت چون زهری بر زخمهای عمیق من است. تو صدای برخورد چوبهایت بر طبل شادی و قهقهها و نعرههای بزمت، مانع از شنیدن نالهی بیرمق ضعیفان میگردد و من برایشان اشک میریزم و تو همچنان بر من میخندی. من از دورماندگی خویش همواره دلگیرم و تو آرام و راحت زمین را دوست میداری. من زادهی اندوهم و اگر تو زادهی خوشی هستی، از سخنانم چیزی نمیفهمی. تو ترانههای غمگین مرا سالیان سال، در کوچه و خیابان، در معبد و میخانه، در کاخ و کلبه، از کودک و پیر خواهی شنید و آیندگان نوشتههایم را همواره زمزمه خواهند کرد و سر و صداهای شادتان، سر و صداهای شاد و مغرورتان به زودی از یاد همه خواهد رفت، حتی زودتر از آنکه از این دنیا رخت بر بندید. از اندوه من، تا شادی تو رشته مویی فاصله بیش نیست و تو با تمام داراییات هرگز نمیتوانی از آن بگذری مگر بگذاری و بگذری! من زادهی اندوهم و همیشه زنده و ماندگار بر جلوهی "ابدیت" و تو بهزودی فراموش خواهی شد و در گورهایی که برای خویش ساختی برای همیشه دفن و محو میشوی. و خدای بزرگ من به قلبهای غمدیده و اندوهوار نزدیکتر است، اگر احساس اندوه کردی و ندانستی چرا؟ بدان که آفریدگارت دلتنگت شدهاست. بیست و هفت بار در کهکشان دور خورشید گشتهام! بیست و هفت بار پر از تلخ و شیرین، پر از اندوه و شادی، پر از لبخند و گریه، پر از درد و مرحم، پر از ... چقدر کولهبارم سنگین است... در این بیست و هفت بار، هفتاد سال "خواب" دیدهام و دوهزار و هفتصد سال زیستهام!! تمام سالهای عمر خودم و شما را... تمام حرفهایتان را بارها و بارها شنیدهام و اکنون دیگر هیچچیزی برایم تازگی ندارد... بارها از بیست و هفتمینبار رد شدهام و هر بار طوری دیگر بود اما میدانستم چه میشود!! همان اتفاقات طوری دیگر میافتاد و نتیجه همیشه همان بود!!! همین ریشخندت را نیز بارها و بارها دیدهام! هر بار طوری بود، اما نتیجهاش همواره مرا مصممتر میکرد... اغلب، به آنچه دوست میدارم، نفرت میورزید و من همواره، همهرا دوست داشتهام همهی آنچه که از کودکی دوست داشتهام، اکنون هم دوست دارم و تو دوستداشتنیهای کودکانهی من برایت خندهدار است و دوباره با ریشخند یا نعرههای بلند میخندی و من برایت اشک میریزم. همواره "عشق" و "آزادی" را دوست داشتهام و بر بردگانی که بر گرگهای راستظاهر تعظیم میکردند، میگریستم و دوستشان داشتم؛ زیرا آنان نمیدانستند در برابر شمشیر تعظیم میکنند و لبهای مرگ را میبوسند و با دستان خویش گور خود را آماده میسازند. دوستشان داشتهام و از "آزادی" برایشان گفتم و نوشتم باآنکه اندوهشان جانم را میآزرد. بیست و هفت بار در کهکشان دور خورشید گشتهام و دوهزار و هفتصد سال را بهخاطر میآورم و اکنون هرچه میاندیشم، "عشق" تمام ثروتی است که دارم و هیچکس نمیتواند آنرا از من بگیرد. تمام "عشق" من در "رسالت"م و تمام رسالتم در "نوشتن" و "گفتن"؛ در "معلمی" کردن. "نوشته" و "صدا" اینها تمام دارایی است که در این چندین هزار سال همواره با من بودهاست. بارها و بارها به اینجا که رسیدهام همین کلمهی "دیوانه" را از تو شنیدهام و اینبار برخلاف همیشه لبخند میزنم و تو شاید تردید کنی... روزی را بهخاطر میآورم که پیر شدهبودم و با قامتی خمیده، به آرامی حرکت میکردم، خیلی زود خسته میشدم و بر عصایم تکیه میزدم و برای مدت طولانی به راهی که آمده بودم نگاه میکردم... راه آشنا بود، بارها و بارها از آن گذر کردهبودم، در چیزی بین دانستن و نفهمیدن، شبحهایی سریع از روبروی دیدگان کمسویم میگذشتند و انگار در گوشم جیغ میزدند و بعضیها نجوا میکردند... برای چندمین بار بود از اینجا میگذشتم و هربار طوریدیگر اتفاق میافتاد، اما همان نتیجه حاصل میشد! تمام آن شبحها و جیغها و نجواها را میشناختم، اما مثل همیشه گیج شده بودم و "خداوند" را میدیدم که با لبخندی بر لب به من مینگرد و همین آرامم میکرد... همهی اینها با یک دست نوشته شدهاست. و همواره برای شما از مرحم مینویسم با اینکه حس تلخ درد را حس کردهام. "خداوند" با لبخندی بر لب بر من مینگرد و میفرماید: و این راه و این زمان همچنان ادامه دارد تا روز "کمال". و من برای بار بیستوهشتمین بار در کهکشان دور خورشید میگردم... ******* دوستی برایم نوشت: چه عزيز است دل غمگينی كه اندوهش مانع ازآن نمیشود كه بادلهای شاد بخواند. ******* تولدم مبارک. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 3:36 توسط سادهدل |
|
|
"به نام یگانهی مهر" بعد رفتنت عزیزم، بس که تنهایی کشیدم قامتم خمیده از بس، عشقتو بهدوش کشیدم تو غم بیهمزبونی، هی میکُشتم لحظههامو روی برگههای شعرم، خالی کردم عقدههامو خاطرت جمع هرجا باشی، توی غربت یهکسی هست خاطراتت زندگیشه، اون غریبه خاطرت هست؟ اونکه تو هفتآسمونش، یه ستاره هم نداره اون منم که دلخوشیشه، گل من "کسی"رو داره مثل دیگرون نبودم، سر راهتو نبستم میدونستم نمیایو چشم به جادهها نشستم خاطرت جمع تو دل من، تو حسابت پاک پاکه این خطای دل من بود، اونکه افتاده به خاکت تو روزایی که نبودی، نمیدونی چی کشیدم صبح تا شب، زخمزبون از هر غریبهای شنیدم گل من سرت سلامت، تو که خوش باشی غمم نیست این همیشه آرزومه، پس دلیل ماتمم نیست دیگه از گریه گذشته، به جنون کشیده کارم تو که خوشبختی عزیزم، دیگه غصهای ندارم... ****** خودم گفتم که تلخه روزگارت منو بیرون بریز از کولهبارت دلم میمرد و راه بغضُ سد کرد بهخاطر خودت، دستاتو رد کرد برو بالاتر از اینی که هستی تو بغض هردوتامونو شکستی با چشم تر اگه تو مه بشینی کسی شاید شبیه من ببینی ******* تو روزایی که نبودی، نمیدونی چی کشیدم صبح تا شب، زخمزبون از هر غریبهای شنیدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:24 توسط سادهدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نگران نباشید! خداوند همواره نقشه ی بهتری دارد...
|
| برچسبها |
|
Armin 2afm (1) چــته (1) آرمين 2afm (1) |
|
RSS
|